Take a fresh look at your lifestyle.
مرور برچسب

شعر عاشقانه

دل طاقت کنایه ندارد …

شعر عاشقانه کنایه صریح باش که دل طاقت کنایه ندارد ... درخت «باور» من برگ و بار و سایه ندارد «دروغ» هر چه که باشد اساس و پایه ندارد چه باوری است که چون «کوزه ی شکسته» در آتش برای شعله شدن هم خمیر مایه ندارد چنین که یافته ام دشمن…

ای بیابان گرد عاشق ! کیستی؟

بیابان گرد عاشق ای بیابان گرد عاشق ! کیستی؟ همین عقلی که با سنگ حقیقت خانه می سازد زمانی از حقیقت های ما افسانه می سازد سر مغرور من! با میل دل باید کنار آمد که عاقل آن کسی باشد که با دیوانه می سازد مرنج از بیش و کم چشم از شراب…

صدبار تو را دیده ام ای غم به گمانم؟!

شعر عاشقانه رفتن / غم صدبار تو را دیده ام ای غم به گمانم؟! این چیست که چون دلهره افتاده به جانم حال همه خوب است، من اما نگرانم در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر مثل خوره افتاده به جانم که بمانم چیزی که میان من و تو نیست غریی…

با دنیا مدارا کن …

آه / با دنیا مدارا کن ... اگر جای مروت نیست با دنیا مدارا کن به جای دلخوری از تنگ بیرون را تماشا کن دل از اعماق دریای صدف های تهی بردار همین جا در کویر خویش مروارید پیدا کن چه شوری بهتر از برخورد برق چشم ها با هم نگاهش را تماشا…

خانه قلبم خراب از یکه تازی های توست …

قصه ی فرهاد / خانه قلبم خانه قلبم خراب از یکه تازی های توست ... عشق بازی کن که وقت عشق بازی های توست چشم خون ، حال پریشان ، قلب غمگین ، جان مست کودکم ! دستم پر از اسباب بازی های توست تا دل مشتاق من محتاج عاشق بودن است دلبری کردن…

می فروشی در لباس پارسا !

عاشقان / می فروشی می فروشی در لباس پارسا برگشته است آه از این نفرین که با دست دعا برگشته است پینه های دست و پا سر زد به پیشانی عجب! کفر با پیراهن زهد و ریا برگشته است داد از این طرز مسلمانی که هر کس در نظر قبله را می جوید اما از…

قلب مرا هنوز به یغما نبرده ای!

قلب مرا قلب مرا هنوز به یغما نبرده ای! ای ابر دل گرفته بی آسمان بیا باران بی ملاحظه ی ناگهان بیا چشمت بلای جان و تو از جان عزیزتر ای جان فدای چشم تو با قصد جان بیا مگذار با خبر شود از مقصدت کسی حتی به سوی میکده وقت اذان بیا…

کار بزرگ خویش را کوچک مپندار…

چشم حقیقت بین / کار بزرگ کار بزرگ خویش را کوچک مپندار... همراه بسیار است، اما همدلی نیست مثل تمام غصه ها، این هم غمی نیست دلبسته اندوه دامنگیر خود باش از عالم غم دلرباتر عالمی نیست کار بزرگ خویش را کوچک مپندار از دوست دشمن…

شیشه عطر است عمر، پس نمی ماند

شیشه عطر عمر، شیشه عطر است! پس نمی ماند پرنده تا به ابد در قفس نمی ماند مگو که خاطرت از حرف من مکدر شد که روی آینه جای نفس نمی ماند طلای اصل و بدل آنچنان یکی شده اند که عشق جز به هوای هوس نمی ماند مرا چه دوست و چه دشمن ز دست او…

روزی از تکرار این بیهودگی می ایستم !

غار افلاطونی / بیهودگی روزی از تکرار این بیهودگی می ایستم ! حیرتم را بیشتر کن تا بپرسم کیستم آنکه در آینه می بیند مرا من نیستم سایه ای رقصنده در دیوار پشت آتشم جز گمان هست، چیزی نیست هست و نیستم خاطرات رفته را چون خواب می بینم…