Take a fresh look at your lifestyle.
مرور برچسب

مجموعه شعرهای فاضل نظری

دل طاقت کنایه ندارد …

شعر عاشقانه کنایه صریح باش که دل طاقت کنایه ندارد ... درخت «باور» من برگ و بار و سایه ندارد «دروغ» هر چه که باشد اساس و پایه ندارد چه باوری است که چون «کوزه ی شکسته» در آتش برای شعله شدن هم خمیر مایه ندارد چنین که یافته ام دشمن…

ای بیابان گرد عاشق ! کیستی؟

بیابان گرد عاشق ای بیابان گرد عاشق ! کیستی؟ همین عقلی که با سنگ حقیقت خانه می سازد زمانی از حقیقت های ما افسانه می سازد سر مغرور من! با میل دل باید کنار آمد که عاقل آن کسی باشد که با دیوانه می سازد مرنج از بیش و کم چشم از شراب…

خانه قلبم خراب از یکه تازی های توست …

قصه ی فرهاد / خانه قلبم خانه قلبم خراب از یکه تازی های توست ... عشق بازی کن که وقت عشق بازی های توست چشم خون ، حال پریشان ، قلب غمگین ، جان مست کودکم ! دستم پر از اسباب بازی های توست تا دل مشتاق من محتاج عاشق بودن است دلبری کردن…

قلب زخم خورده ی بیمار

قلب زخم خورده ای قلب زخم خورده ی بیمار، من تو را گر پیش پای دوست نمیری کجا برم این هدیه را اگر نپذیری کجا برم جان است جان! اگر تو نگیری کجا برم یار عزیز! یوسف من کم تحمل است این برده را برای اسیری کجا برم بخت مرا سیاه چو گیسوی…

زمانه خاطره های مرا کجا برده است؟!

زمانه زمانه خاطره های مرا کجا برده است؟! دلم بدون تو غمگین و با تو افسرده است چه کرده ای که با بود و نبودت آزرده است به عکس های خودم خیره ام ، کدام منم؟! زمانه، خاطره های مرا کجا برده است؟! چه غم که بگذرد از دشت لاله ها توفان…

آهوی رها در دشت های سبز

آهوی رها آهوی رها در دشت های سبز پلنگ سنگی دروازه های بسته ی شهرم مگو آزاد خواهی شد که من زندانی دهرم مرا ای ماهی عاشق رها کن، فکر کن من هم یکی از سنگ های کوچک افتاده در نهرم تفاوت های ما بیش از شباهت هاست باور کن تو تلخی شراب…

می فروشی در لباس پارسا !

عاشقان / می فروشی می فروشی در لباس پارسا برگشته است آه از این نفرین که با دست دعا برگشته است پینه های دست و پا سر زد به پیشانی عجب! کفر با پیراهن زهد و ریا برگشته است داد از این طرز مسلمانی که هر کس در نظر قبله را می جوید اما از…

قلب مرا هنوز به یغما نبرده ای!

قلب مرا قلب مرا هنوز به یغما نبرده ای! ای ابر دل گرفته بی آسمان بیا باران بی ملاحظه ی ناگهان بیا چشمت بلای جان و تو از جان عزیزتر ای جان فدای چشم تو با قصد جان بیا مگذار با خبر شود از مقصدت کسی حتی به سوی میکده وقت اذان بیا…

کار بزرگ خویش را کوچک مپندار…

چشم حقیقت بین / کار بزرگ کار بزرگ خویش را کوچک مپندار... همراه بسیار است، اما همدلی نیست مثل تمام غصه ها، این هم غمی نیست دلبسته اندوه دامنگیر خود باش از عالم غم دلرباتر عالمی نیست کار بزرگ خویش را کوچک مپندار از دوست دشمن…

شب که اینقدر نباید به درازا بکشد؟!

شب شب که اینقدر نباید به درازا بکشد؟! شور دیدارت اگر شعله به دل ها بکشد رود را از جگر کوه به دریا بکشد گیسوان تو شبیه است به شب، اما نه! شب که اینقدر نباید به درازا بکشد خودشناسی قدم اول عاشق شدن است وای بر یوسف اگر ناز زلیخا…